تبليغاتX
زندگی یک نفس و ان هدیه به یه هم نفس - حکایتی از شیطنت شیطان
 

بر بالای کوه دوردستی دو مرد زاویه نشین زندگی

می کردند که خدا را می پرستیدند و یکدیگر را دوست

داشتند.این دو مرد یک کاسه گلین داشتند که تنها دارایی

انها بود.

یک روز روح خبیثی وارد قلب زاویه نشین پیرتر شد و او

پیش مرد جوان تر رفت و گفت:مدت درازی ست که ما با

هم زندگی می کنیم٬زمان جدا شدن فرا رسیده٬

بیا دارایی مان را قسمت کنیم.زاویه نشین جوان تر گفت:

ای برادر٬ من از رفتن تو اندوه می خورم ولی اگر باید بروی

برو٬انگاه کاسه گلین را اورد و به او داد و گفت:

 این را نمی توانیم قسمت کنیم٬ مال تو باشد.اما او گفت:

من صدقه نمی پذیرم من فقط سهم خودم را می خواهم٬

باید قسمت شود.مرد جوان تر گفت:اگر این کاسه را

بشکنیم چه فایده ای برای من یا تو دارد؟اگر می خواهی

بیا پشک بیندازیم.بار دیگر زاویه نشین پیرتر گفت:

من حق خودم را می خواهم٬و حق و عدالت را هم به

دست تصادف بیهوده نمی سپارم٬کاسه را باید نصف کنیم.

مرد جوان تر در بحث فرو ماند و گفت:اگر به راستی چنین

اراده کرده ای٬پس کاسه را می شکنیم اما چهره مرد پیر

سخت در هم شد و فریاد زد:ای ترسوی ملعون٬

تو نمی خواهی جنگ کنی!!!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:0 |

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس