
بر بالای کوه دوردستی دو مرد زاویه نشین زندگی
می کردند که خدا را می پرستیدند و یکدیگر را دوست
داشتند.این دو مرد یک کاسه گلین داشتند که تنها دارایی
انها بود.
یک روز روح خبیثی وارد قلب زاویه نشین پیرتر شد و او
پیش مرد جوان تر رفت و گفت:مدت درازی ست که ما با
هم زندگی می کنیم٬زمان جدا شدن فرا رسیده٬
بیا دارایی مان را قسمت کنیم.زاویه نشین جوان تر گفت:
ای برادر٬ من از رفتن تو اندوه می خورم ولی اگر باید بروی
برو٬انگاه کاسه گلین را اورد و به او داد و گفت:
این را نمی توانیم قسمت کنیم٬ مال تو باشد.اما او گفت:
من صدقه نمی پذیرم من فقط سهم خودم را می خواهم٬
باید قسمت شود.مرد جوان تر گفت:اگر این کاسه را
بشکنیم چه فایده ای برای من یا تو دارد؟اگر می خواهی
بیا پشک بیندازیم.بار دیگر زاویه نشین پیرتر گفت:
من حق خودم را می خواهم٬و حق و عدالت را هم به
دست تصادف بیهوده نمی سپارم٬کاسه را باید نصف کنیم.
مرد جوان تر در بحث فرو ماند و گفت:اگر به راستی چنین
اراده کرده ای٬پس کاسه را می شکنیم اما چهره مرد پیر
سخت در هم شد و فریاد زد:ای ترسوی ملعون٬
تو نمی خواهی جنگ کنی!!!!!!

