تبليغاتX
زندگی یک نفس و ان هدیه به یه هم نفس

سه مرد در میخانه ای گرد امدند

یکی بافنده بود٬دیگری نجار و سومی گورکن.

بافنده گفت:امروز یک کفن کتان خوب به دو سکه زر

فروختم. بیایید هر چه می خواهیم شراب بنوشیم.

نجار گفت:من هم امروز بهترین تابوتم را فروختم .

یک پاره بزرگ گوشت بریان با شراب مان می خوریم.

گور کن گفت:من فقط یک گور کندم ولی مشتری دو

برابر مزد داد.بیایید نان عسلی هم بخوریم.

انشب کار میخانه گرم بود٬زیرا که مشتریان دمادم دستور

شراب و گوشت بریان و نان عسلی می دادند و سر خوش

بودند.میخانه دار هم به زنش لبخند میزد زیرا که مشتریان

خوب خرج میکردند.

هنگامی که میرفتند ماه در اوج اسمان بود و ان سه مرد با

هم اواز میخواندند و عربده می کشیدند.میخانه دار و زنش

با نگاه انها را دنبال میکردند.زن گفت:چه اقایانی!چه گشاده

دست و چه سرخوش!ای کاش هر روز این بخت را برای ما

به ارمغان می اوردند انگاه پسر ما مجبور نبود که میخانه دار 

 شود٬می توانستیم او را به مدرسه بگذاریم تا کشیش شود.

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 13:29 |

ای خدا٬ اگر بتوانم ماه و ستارگان را

روی برگهای سوزنی کاج بدوزم

اگر عاشق تر از همه

شمعهای جهان بسوزم

اگر از قطره های نجیب خونم

صد ها رودخانه خروشان  بسازم

اگر زیباتر باشم از هر چه بود و نبود

اما تو مرا دوست نداشته باشی

چه سود؟!!

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 20:53 |

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس