سه مرد در میخانه ای گرد امدند
یکی بافنده بود٬دیگری نجار و سومی گورکن.
بافنده گفت:امروز یک کفن کتان خوب به دو سکه زر
فروختم. بیایید هر چه می خواهیم شراب بنوشیم.
نجار گفت:من هم امروز بهترین تابوتم را فروختم .
یک پاره بزرگ گوشت بریان با شراب مان می خوریم.
گور کن گفت:من فقط یک گور کندم ولی مشتری دو
برابر مزد داد.بیایید نان عسلی هم بخوریم.
انشب کار میخانه گرم بود٬زیرا که مشتریان دمادم دستور
شراب و گوشت بریان و نان عسلی می دادند و سر خوش
بودند.میخانه دار هم به زنش لبخند میزد زیرا که مشتریان
خوب خرج میکردند.
هنگامی که میرفتند ماه در اوج اسمان بود و ان سه مرد با
هم اواز میخواندند و عربده می کشیدند.میخانه دار و زنش
با نگاه انها را دنبال میکردند.زن گفت:چه اقایانی!چه گشاده
دست و چه سرخوش!ای کاش هر روز این بخت را برای ما
به ارمغان می اوردند انگاه پسر ما مجبور نبود که میخانه دار
شود٬می توانستیم او را به مدرسه بگذاریم تا کشیش شود.

