تبليغاتX
زندگی یک نفس و ان هدیه به یه هم نفس

دختر پاک نبی رحمت للعالمین

جز تو همصدا که بود با امیر المومنین؟

ای بهار ناتمام٬معنی سپیده دم

قصه کبود تو خطی از حدیث غم

همنشین افتاب٬مادر ستاره ها

جز ستم چه دیدی از سنگها و خاره ها؟

مهربون تر از تو نیست اگه هس به من بگو

ای که یاس و یاسمن از تو دارن رنگ وبو

ای که اسم خوب تو رونق خونه ماست

جان لاله ها بگو خونه خودت کجاست؟

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 19:40 |

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.

زندگی را تماشا میکرد.رفتن و رد پای ان را ٬و

ادمهایی را می دید که به سنگ و ستون٬در و

دیوار دل می بندند.

جغد اما می دانست که سنگها ترک میخورند٬

ستون ها فرو می ریزند٬درها می شکنند و دیوارها

خراب می شوند.او بارها تاجهای شکسته٬غرورهای

تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده

بود.

او همیشه اوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش میخواند٬

و فکر میکرد شاید پرده های ضخیم دل ادمها با این

اواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از ان حوالی رد می شد٬اواز جغد را

که شنید گفت:بهتر است سکوت کنی و اواز نخوانی٬

ادمها دوستت ندارند٬می گویند بد یمنی٬بد شگونی٬

و جز خبر بد چیزی نداری...قلب جغد پیر شکست و

دیگر اواز نخواند.

ان وقت خدا به جغد گفت:اواز خوان کنگره های

خاکی من!پس چرا دیگر اواز نمی خوانی؟جغد گفت:

خدایا ادمهایت مرا و اوازهایم را دوست ندارند.خدا

گفت:اوازهای تو بوی دل کندن میدهد و ادمها عاشق

دل بستن اند٬

دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ.تو مرغ تماشا و

اندیشه ای!و انکه می بیند و می اندیشد٬به هیچ چیز

دل نمی بندد.دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین

کار دنیاست.

اما تو هیشه بخوان که اواز تو حقیقت است و طعم

حقیقت تلخ.جغد به خاطر خدا باز هم میخواند و ان

کس که می فهمد٬می داند که اواز او پیغام خداست.

نویسنده:عرفان نظر اهاری

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:3 |
 

بر بالای کوه دوردستی دو مرد زاویه نشین زندگی

می کردند که خدا را می پرستیدند و یکدیگر را دوست

داشتند.این دو مرد یک کاسه گلین داشتند که تنها دارایی

انها بود.

یک روز روح خبیثی وارد قلب زاویه نشین پیرتر شد و او

پیش مرد جوان تر رفت و گفت:مدت درازی ست که ما با

هم زندگی می کنیم٬زمان جدا شدن فرا رسیده٬

بیا دارایی مان را قسمت کنیم.زاویه نشین جوان تر گفت:

ای برادر٬ من از رفتن تو اندوه می خورم ولی اگر باید بروی

برو٬انگاه کاسه گلین را اورد و به او داد و گفت:

 این را نمی توانیم قسمت کنیم٬ مال تو باشد.اما او گفت:

من صدقه نمی پذیرم من فقط سهم خودم را می خواهم٬

باید قسمت شود.مرد جوان تر گفت:اگر این کاسه را

بشکنیم چه فایده ای برای من یا تو دارد؟اگر می خواهی

بیا پشک بیندازیم.بار دیگر زاویه نشین پیرتر گفت:

من حق خودم را می خواهم٬و حق و عدالت را هم به

دست تصادف بیهوده نمی سپارم٬کاسه را باید نصف کنیم.

مرد جوان تر در بحث فرو ماند و گفت:اگر به راستی چنین

اراده کرده ای٬پس کاسه را می شکنیم اما چهره مرد پیر

سخت در هم شد و فریاد زد:ای ترسوی ملعون٬

تو نمی خواهی جنگ کنی!!!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:0 |

تو دستت٬من درونم پینه بسته

تو پایت٬من دلم در گل نشسته

نمی دانم چه رازی در زمین است

که هر ازاده ای قلبش شکسته

و اما.....اورده اند که:

پیر سالخورده ای گستاخی می کرد.انسانی او را

سرزنش کرد.پیر گفت:چه کنم؟اب و گل مرا چنین

سرشته اند.دیگری گفت:اب و گل را نیکو سرشته اند

اما لگد کم خورده است.

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 12:53 |

 

نوبهار امده٬با ایل گل از راه   ازدحام گل بابونه٬گل یاس

                      چقدر این منظره زیباست

بهار امده تا بگوید نفسی فرصت دیدن داری

تا ته کوچه٬فقط پای دویدن داری

بهار امده تا نیفکنی دور٬چنین میوه احساست را

گر چه کالی٬ولی وقت رسیدن داری

بهار امده تا نشکند پشت دلت٬از بار غم حادثه ها

مثل یک بید ٬فقط حق خمیدن داری

تو نگفتی ولی از لحن نگاهت پیداست

که نه دل گفتن و نه گوش شنیدن داری

بهار امده تا پشت خانه ات  

به میهمانی گل رو که بهار می گذرد

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 17:35 |

سه مرد در میخانه ای گرد امدند

یکی بافنده بود٬دیگری نجار و سومی گورکن.

بافنده گفت:امروز یک کفن کتان خوب به دو سکه زر

فروختم. بیایید هر چه می خواهیم شراب بنوشیم.

نجار گفت:من هم امروز بهترین تابوتم را فروختم .

یک پاره بزرگ گوشت بریان با شراب مان می خوریم.

گور کن گفت:من فقط یک گور کندم ولی مشتری دو

برابر مزد داد.بیایید نان عسلی هم بخوریم.

انشب کار میخانه گرم بود٬زیرا که مشتریان دمادم دستور

شراب و گوشت بریان و نان عسلی می دادند و سر خوش

بودند.میخانه دار هم به زنش لبخند میزد زیرا که مشتریان

خوب خرج میکردند.

هنگامی که میرفتند ماه در اوج اسمان بود و ان سه مرد با

هم اواز میخواندند و عربده می کشیدند.میخانه دار و زنش

با نگاه انها را دنبال میکردند.زن گفت:چه اقایانی!چه گشاده

دست و چه سرخوش!ای کاش هر روز این بخت را برای ما

به ارمغان می اوردند انگاه پسر ما مجبور نبود که میخانه دار 

 شود٬می توانستیم او را به مدرسه بگذاریم تا کشیش شود.

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 13:29 |

ای خدا٬ اگر بتوانم ماه و ستارگان را

روی برگهای سوزنی کاج بدوزم

اگر عاشق تر از همه

شمعهای جهان بسوزم

اگر از قطره های نجیب خونم

صد ها رودخانه خروشان  بسازم

اگر زیباتر باشم از هر چه بود و نبود

اما تو مرا دوست نداشته باشی

چه سود؟!!

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 20:53 |

زاهدی میهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند

کمتر از ان خورد که عادت او بود و چون به نماز ایستاد

بیش از ان خواند که ارادت او بود تا ظن صلاحیت در حق

او زیادت شود.چون به منزل خویش باز گشت سفره خواست

تا غذا تناول کند.پسری صاحب فراست داشت که گفت:

ای پدر!مگر در مجلس سلطان طعام نخوردی؟گفت:در نظر

ایشان چیزی نخوردم که به کار اید.پسر گفت:پس نماز را

هم قضا کن که چیزی نخواندی که به کار اید!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 19:32 |
www.r o z a n e h o n l i n e.com

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

www.r o z a n e h o n l i n e.com

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

www.r o z a n e h o n l i n e.com

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

www.r o z a n e h o n l i n e.com

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

www.r o z a n e h o n l i n e.com

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

www.r o z a n e h o n l i n e.com

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 10:14 |

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

آ« امیلی عزیز

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم

با عشق، خداآ»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:آ« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!آ» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:آ« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟آ»

امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.آ»

مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرمآ» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.آ» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

آ« امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق، خداآ» 

 

منبع:سایت روزنه(عشق بدون قید و شرط)

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 8:21 |

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس